وودی آلن Allen Stewart Konigsbergاول دسامبر سال ۱۹۳۵ در بروکلین- نیویورک در یک خانواده یهودی
متولد شد. او هشت سال از دوران کودکی اش را در مدرسه یهودیان سپری کرد، پس
از آن در دبیرستانی به نام Midwood به تحصیلاتش ادامه داد. در آن زمان
موهای قرمز رنگ او باعث شده بود تا در بین دوستان و هم کلاسیهایش به
«قرمز» معروف شود.

آلن با هدف کسب درآمد، به نوشتن قطعات طنز و فروش آنها
همت گمارد، این فطعات در ستونهای طنز روزنامهها به چاپ میرسید.پس از آن در سال ۱۹۵۳ در دانشگاه سینمایی نیویورک ثبت نام نمود و
بلافاصله در دورهای به نام «تولیدات سینمایی» مردود شد و مجبور به ترک
دانشگاه شد. از آن پس به مدت دو سال با دستمزدی معادل هفتهای ۲۰ دلار، به
نویسندگی برای کمدینی به نام دیوید آلبر (David Alber) مشغول بود. سپس
وارد تلویزیون شد و به نوشتن متون برنامههای تلویزیونی پرداخت. آلن از
نوجوانی نواختن کلارینت را آغاز کرد، با ورود به برنامههای تلویزیونی، او
اسم کوچک وودی هرمن نوازنده مشهور کلارینت را بر خود نهاد.
آلن به مدت پنج سال در تلویزیون به فعالیت پرداخت و در نهایت تصمیم
گرفت استعدادش را در زمینه بازیگری نیز امتحان کند. اولین حضور او در مقام
بازیگر در سال ۱۹۶۰ در کلوپی در منهتن بود. شخصیت کمدی متفاوت و خلاق او
به سرعت نگاهها را به سوی او معطوف کرد. در سال ۱۹۶۳ او به عنوان مهمان
در اغلب برنامههای گفتگوی تلویزیونی ظاهر میشد.
از میان آلبومهایش
میتوان به Nightclub Years ۱۹۶۴-۱۹۶۸ و Stand-Up Comic: ۱۹۶۴-۱۹۶۸ اشاره
کرد. در آلبوم Stand-Up Comic وودی آلن یکی از بهترین کارهایش را ارائه
کردهاست، او تجربه پنج سال کار در تلویزیون را با فعالیت هاش در
برنامههای طنز به هم آمیخت و در یک محصول گرد آورد. توازن و اعتماد موجود
در صدایش به زیبایی با شنونده ارتباط برقرار میکند. این آلبوم چکیده
فعالیتهای او بین سالهای ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۹ است . عصبی بودن به عنوان مشخصه
دائمی این شخصیت در جای جای سخنانش قابل لمس است. نخستین فیلمنامه او
تازه چه خبر، پیشی بود. نخستین فیلمی که کارگردانی کرد چه خبرها، سوسن
پلنگی بود، که در اصل فیلمی ژاپنی بود که فقط آن را با گفتار خندهآوری
دوبله کرد. نخستین فیلمی که به معنای رایج کارگردانی کرد پولو بردار و در
رو بود. بعد در فیلم دوباره بزنش، سام بازی کرد. در ۱۹۷۷ با تولید و بازی
در آنی هال دوره تازه و مهمی در کار خود را آغاز کرد.
آنی هال فیلمی
رومانتیک و کمدی به کارگردانی وودی آلن و ساخته شده در سال ۱۹۷۷ است. این
فیلم در سال ۱۹۷۷ موفق به دریافت چهار جایزه اسکار از جمله «بهترین فیلم»
شد. این فیلم در گیشه نیز موفق بوده و یکی از بهترین آثار آلن به شمار
میآید. داستان فیلم مربوط به زندگی الوی سینگر (با بازی وودی آلن) است که
یک بازیگر طنز و یک شو من (Show Man) میباشد، و در ادامه داستان با دختری
(با بازی دایانا کیتون)آشنا میشود. سکانس شروع فیلم، آلن به معرفی خود و
دیدگاهش نسبت به زندگی میپردازد، میگوید: «پر از درد و رنج و سختیه، با
همه اینا تازه زمانی هم که بهت میدن خیلی کمه.»
“دیگر دیر شده بود، و
هر دویمان مجبور بودیم برویم، ولی دیدن دوباره آنی بسیار عالی بود.
فهمیدم که او چه انسان فوقالعادهای است و تنها، آشنایی با او چقدر
لذتبخش میتواند باشد. و یاد یک جوک قدیمی افتادم: "فردی سراغ روانپزشک
میرود و میگوید دکتر برادرم دیوانه است؛ او فکر میکند مرغ است." دکتر
میگوید چرا او را برای درمان نمیآوری؟ و یارو میگوید: “میخواهم اما
تخممرغهایش را نیاز دارم!”. خب، فکر میکنم
این تقریبا همان چیزی است که اکنون من در مورد رابطه [زن و مرد] احساس
میکنم؛ میدانید، آنها [روابط] کاملا غیرمنطقی، احمقانه و پوچ هستند و …
ولی، آه …، حدس میزنم ما همچنان به آنها ادامه میدهیم چون، اکثر ما
تخممرغهایش را نیاز داریم.
زلیگ نام یک فیلم شبه مستند آمریکایی است که توسط وودی آلن در سال ۱۹۸۳ نوشته و کارگردانی شده است.
حول
و حوش سال ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، فیلم بر روی شخصی به نام لئونارد زلیگ صحبت میکند
که دارای ویژگی خارق العاده ایست و توانایی آنرا دارد تا ظاهر خودش را به
افرادی که در نزدیکی او هستند تغییر دهد. اف. اسکات فیتزجرالد او را در یک
میهمانی میبیند و خاطرنشان میکند که این شخص در این میهمانی در قسمتهای
مختلف تغییر شخصبت داده است. او کم کم به شهرتی جهانی بعنوان انسان آفتاب
پرستی می رسد. دکتر ادورا فلچر روانپزشک تصمیم به کمک به زلیگ در مورد این
رفتار غیرعادی او میکند و از این رو او را به بیمارستانی که در آن فعالیت
میکند میبرد. خلال یک هیپنوتیزم او متوجه میشود که علاقه وافر زلیگ به
مقبولیت سبب میشود تا او از لحاظ فیزیکی نیز تغییر کند. این باعث میشود
تا دکتر اجازه درمان او را پیدا کند. اما درمان او عوارضی را نیز در پی
داشت آنچنانکه به قدری اعتماد به نفس زلیگ پیشرفت کرده بود که به طرز
شدیدی سعی در رد و مقابله با آرای دیگران داشت. دکتر فلچر متوجه شد که
عاشق زلیگ شده است. به خاطر پوشش رسانه ای هر دوی آنها به شخصیتهای شناخته
شده جهانی تبدیل شدند. اما همین شهرت سبب جدایی این دو از هم شد. همان
اجتماعی که آن زلیگ را مشهور کرد، هم او بود که او را از بین برد.
بیماری
زلیگ دوباره برگشت. عده ای زن از زلیگ شکایت کردند که او با آنها ازدواج
کرده است و از آنها بچه نیز دارد. پس از این زلیگ ناپدید شد.
كنجكاوي ها درباره آلن :
• ک لطیفه
قدیمی است که میگوید، بنده خدایی میرود پیش روانکاو میگوید: «برادرم
دیوانه است، فکر میکند مرغ است»، روانکاو به او میگوید «خوب چرا پیش
من نمیآوریش». جواب میگیرد: «چون تخممرغهایش را نیاز داریم». خوب فکر
کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است. این روابط کاملا غیر
منطقی و احمقانهاند ولی فکر میکنم که ما آنها را ادامه میدهیم چون به
تخممرغها احتیاج داریم.
o آنی هال، (۱۹۷۷)
• سوال- محله محبوب شما در نیویورک کجاست؟جواب-
«منهتن، زیرا محله زیبای رویاهای کودکی من بود. من در بروکلین بزرگ شدم که
یک محله خوب دیگر است. اما منهتن دارای همه خواستنیها بود: جاز، اغلب
سینماهای بزرگ، و سنترال پارک. از همان لحظهای که توانستم خانه پدریام
را ترک کنم به منهتن رفتم و تاکنون نیز عمر خود را درآنجا گذراندهام.»
o از سوالات خوانندگان مجله تایم
• س- آیا درآینده بازهم استند آپ کمدی اجرا خواهید کرد؟
ج–
«فعلا چنین برنامهای ندارم. کار بسیار سختیست. خیلی مشکل است که در
مقابل مردم بایستی وآنها را بخندانی، بخصوص برای آدم تنبلی مثل من!»
o از سوالات خوانندگان مجله تایم
• س- عصبی بودن درزندگی برایتان مثبت بوده یا منفی؟
ج-
«من درحقیقت یک آدم خیلی معمولی هستم. ده سال است که یک زن دارم و دو بچه
که بسیار دوستشان دارم. من فکر میکنم آنقدر نقش آدمهای عصبی یا فرهیخته
یا روشنفکر را خوب بازی کردهام که مردم گمان میکنند در زندگی واقعی نیز
چنین هستم! (اما) در خانه واقع یک آبجوخورِ تلویزیون نگاهکنِ تیشرتپوش
هستم نه کسی که توی نخ کی یرکه گارد و اسپینوزا است!»
o از سوالات خوانندگان مجله تایم
• س- آیا با این حرف پیکاسو موافقید که گفتهاست: «هنرمندان خوب کپی میکنند اما هنرمندان بزرگ میدزدند»؟
ج-
«آه من از بهترینها دزدیدهام! از (اینگمار) برگمن، از گروچو (مارکس)، از
(چارلی) چاپلین، از (باستر) کیتون، از مارتا گراهام، از (فدریکو) فلینی.
منظورم این است که من یک دزد بیشرم هستم.»
o از سوالات خوانندگان مجله تایم
خاطرات وودی آلن از فیلم ویکی کریستینا بارسلونا
این
فقط بخشی از خاطراتی است که وودی آلن به شکلی طنز در طول مدت فیلم برداری
آخرین فیلمش یعنی «ویکی کریستینا بارسلونا» نوشته است. خاطرات لحنشان
طنز است و به نظر بیشتر شبیه اغراق های این مرد خوش ذوق است. وودی آلن،
وودی آلن است و خواندن نوشته هایش جذاب. ظرافت خاصی در دیدش وجود دارد.
دوم ژانویه
پیشنهادی
برای ساختن فیلم در بارسلونا دریافت کردم. باید مواظب باشم. اسپانیا
آفتابی ست و صورتم کَک مک دارد. پولش هم زیاد خوب نیست، اما کارگزارم بهم
قول داد می توانم ده درصد از یک درصد فیلم را بعد از موفقیت و فروش بالای
چهارصد میلیون دلار بردارم.
فکر خاصی دربارة بارسلونا نداشتم تا اینکه
داستان دو یهودی اهل هکانسک رو شنیدم، آنها یک شرکت سفارش کالای مومیایی
شده راه انداخته بودند، بسته هایی که می توانستند با هم جایشان عوض شوند.
پنجم مارسبا
خاویر باردم و پنه لوپه کروز ملاقات کردم. او از آنچه فکر می کردم دلرباتر
است. باردم یکی از آن نوابغ از تخم در نیامده است که فقط مانده کمی کمک
از طرف من بهش برسد.
دوم آوریل
نقش را به اسکارلت
جوهانسون پیشنهاد دادم. گفت قبل از اینکه خودش آن را قبول کند، باید مورد
تایید کارگزارش قرار بگیرد، بعدش مادرش باید آن را تایید کند، چون خیلی
بهش نزدیک است. پشت بندش باید کارگزار مادرش هم آن را قبول کند. میانة
مذاکرات بودیم که کارگزارهایش را عوض کرد ــ بعد مادرهایش را عوض کرد. او
آدم با استعدادی است اما می تواند دردسر برایت بتراشد.
اول ژوئن
رسیدم بارسلونا. با پرواز درجه یک آمدم. قرار است هتل سال دیگر اگر آب شرب راه انداختند نیم ستاره بگیرد.
پنجم ژوئنفیلمبرداری
متزلزل شروع شد. رِبکا هال، با اینکه جوان است و اولین نقش اصلی اش را به
عهده دارد، کمی از آن که فکرش را می کردم آتشی تر است و مرا از حضور در
صحنه منع کرد. برایش توضیح دادم کارگردان باید حاضر باشد تا بتواند فیلم
را کارگردانی کند. با اینکه سعی کردم اما نتوانستم راضی اش کنم و مجبور
شدم خودم را به لباس پیکهای نهار در بیاورم تا بتوانم قایمکی به پشت صحنه
برسم.
پانزدهم ژوئنکارها بالاخره دارد خوب پیش
می رود. اگر چند سال پیش بود، خودم نقش خاویر را بازی می کردم. زمانی که
این موضوع را به اسکارت یادآور شدم گفت "آه ـ هان"، بیان رمزآلودی داشت.
اسکارلت دیر سر صحنه آمد. عوض اینکه بهش سخت بگیرم، یک سخنرانی براش
ترتیب دادم، توضیح دادم دیر کردن بازیگرانم را تحمل نمی کنم. او با احترام
به حرفهایم گوش داد، هر چند زمانی که داشتم صحبت می کردم، متوجه شدم صدای
آیپادش را زیاد کرده است.
بیستم ژوئن
بارسلونا
شهر حیرت انگیزی است. مردم در خیابان، می آیند کارمان را تماشا کنند.
بسیار بجای فکر کردند که من وقت دادن امضا بهشان را ندارم، به خاطر همین
هم فقط از بازیگرها امضا خواستند. بعداً چندین عکس هشت در ده از خودم که
دارم با اسپیرو اگنیو دست می دهم بهشان دادم و خواستم برایشان امضا کنم،
اما دیگر خبری از جماعت نبود.
بیست و ششم ژوئن
فیلمبرداری
در لا ساگرادا فامیلا، شاهکار معماری گادی. حدس می زدم که با معمار بزرگ
اسپانیایی شباهت های زیادی داشته باشم. هر دویمان قواعد را نفی می کنیم،
او با طراحی های حیرت آورش و من با پوشیدن پیشبند بچه گانه خرچنگی در زیر
دوش.
سی ژوئنمواد خام گرفته شده خوب به نظر می
رسند، در حالی که خاویر ایدة حملة گستردة فضایی ها را داد، صحنه ای که با
هزارتا سیاه لکشر و لباسهای ویژة و بشقاب پرنده پر می شد، ایدة زیاد خوبی
نبود، این صحنه را فیلمبرداری می کنم تا خوشحالش کرده باشم و در تدوین
حذفش می کنم.
سوم جولایاسکارلت با یکی از همان
سئوالهای معمول بازیگران به سراغم آمد «انگیزه ام چیست؟» سریع جواب دادم
«دستمزدت.» گفت قبول است، اما برای ادامه نیاز به انگیزة بیشتری دارد.
تقریباً سه برابر. وگرنه تهدید کرد که می رود. دستش را خواندم و من اول
رفتم. بعد او رفت. حالا آنقدر از هم دور شده بودیم که باید برای شنیدن
صدای هم داد می زدیم. بعدش تهدید کرد لی لی می کند. منم لی لی کردم و خیلی
سریع به یک بن بست رسیدم. آنجا به یک عده دوست برخوردم، همگی مست کردیم و
دیگر معلوم است که حسابش هم با من بود.
سی جولایمواد
خام عالی به نظر می رسند. احتمالاً هنوز نقشه کشی برای اسکار زود باشد.
خُب شاید نوشتن چند یادداشت کوتاه برای زمان دریافت جایزه بتواند بعداً
وقتم را پر نکند.
سوم آگوست
حدس می زنم طبیعی
باشد. به عنوان یک کارگردان گاهی معلم هستم، گاهی روانپزشک، گاهی شمایلی
از پدر، گاهی گور (معلم مذهبی هندی). پس آیا باید جای شگفتی باشد که بعد
از این هفته ها، اسکارلت و پنه لوپه هر دوتایی دلبستگیون بهم بیشتر شده
است؟ دل نازک زنها. متوجه شدم طفلک خاویر به بازیگرهایی که با چشمانشان
مرا به رختخواب برده اند، رشک آمیز نگاه می کند، ولی برای پسرک توضیح دادم
که باید انتظار اشتیاق لجام گسیختة زنانه برای یک سینما گر معروف را
داشته باشد، مخصوصاً اگر کسی باشد که صورتش بی حالت باشد. در همان بین
وقتی هر روز صبح حمام می گرفتم و به خودم عطر می زدم، بین پنه لوپه و
اسکارلت دعوایی حسابی در می گرفت. هیچ وقت دوست ندارم کار را با لذت قاطی
کنم، ولی شاید بتوانم شهوت هر کدامشان را کمی پایین بکشم تا بشود فیلم را
تمام کرد. احتمالاً چهارشنبه ها و جمعه ها برای پنه لوپه باشم، به
اسکارلت هم سه شنبه ها و پنج شنبه ها حال بدهم. مثل پارک کردن در روزهای
زوج و فرد است. دوشنبه برای ربکایی وقت دارم که درست قبل از اینکه اسمم
را روی رانش خالکوبی کند جلویش را گرفتم. بعد از فیلمبرداری هم با
خانمهای بازیگر مشروبی می زنم و یک سری قوانین اساسی می گذارم. شاید همان
سیستم جیرة کوپونی سابق بر این، به کارمان بیاید.
دهم آگوست
امروز
خاویر را سر یک صحنة احساسی کارگردانی کردم. مجبور شدم لحن دیالگوها را هم
بهش بگویم. تا وقتیکه ادای مرا در می آورد خوب بود. زمانی که سعی می کرد
از خودش بازی در بیاورد خراب می کرد. بعدش اشک ریخت و نمی دانست از حالا
که دیگر قرار نیست کارگردانش باشم باید چه کار کند. مودبانه ولی محکم
برایش توضیح دادم می تواند بدون من هم بهترین خودش را ارائه دهد و فقط سعی
کند نکاتی که بهش گفتم را به خاطر بسپارد. می دانم خوشحال شد، چون زمانی
که کابینش را ترک می کردم، او و دوستانش از خنده روده بر شدند.
بیستم آگوست
با
پنه لوپه و اسکارلت در آن واحد معاشقه کردم، باید جفتشان را خوشحال نگاه
می داشتم. همین کار، یک فکر عالی برای نقطه اوج فیلم به سرم انداخت. ربکا
مدام به در می زد، آخر اجازه دادم بیاید تو، ولی تخت های اسپانیای آنقدر
کوچک اند که چهار نفر رویش جا نمی شود و زمانی که او آمد، مدام به زمین می
خوردم و بر می گشتم.
بیست و پنجم آگوستپایان
فیلمبرداری. مهمانی آخرین روز مثل همیشه یکم ناراحت کننده بود. آرام با
اسکارلت رقصیدم. انگشت پایش را شکستم. تقسیر من نبود. زمانی که مرا به
عقب برد، پایم رفت رویش.
پنه لوپه و خاویر مشتاق کار دوباره با من
هستند. گفتند اگر فیلمنامة دیگری نوشتم سعی کنم آنها را پیدا کنم. مشروب
خداحافظی را با ربکا زدم. لحظه ای بود پر از احساسات. همة عوامل پولهایشان
را رو هم گذاشته بودند و برایم یک خودنویس خریدند. تصمیم گرفته ام اسم
فیلم را بگذارم «ویکی کریستینا بارسلونا». مسئولان استودیو تمام فیلمهای
خام را دیده اند. ظاهراً نما به نما عاشقش شده اند و صحبت از این است که
در یک جذام خانه اکرانش کنیم. موفق بودن، تنهایی هم به همراه می آورد.
منبع: نیویورک تایمز
گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن
آن
چه در زير مي آيد گزيده اي از دفتر خاطرات خصوصي و محرمانه ي وودي آلن است
كه پس از مرگش و يا بعد از فوتش منتشر خواهد شد – حالا هر كدام زودتر پيش
بيايد.
شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر مي شود. ديشب اين حس
كلافه كننده به من دست داد كه يك عده مي خواهند توي اتاقم بريزند و مرا
حسابي شامپو بزنند. اما چرا؟ خيالاتي شده بودم و به نظرم هيئت هايي شبح
وار مي ديدم. درست سر ساعت سه ي صبح، لباس زيري كه روي صندلي انداخته
بودم، به نظرم شبيه قيصر شده بود؛ قيصري كه اسكيت هم به پاهاي بسته بود.
بالاخره وقتي به خواب رفتم همان كابوسِ وحشتناك را ديدم كه در آن، يك موش
خرما مي خواهد بليتِ لاتاري مرا صاحب شود افتضاحه!
حس مي كنم كه سِل من
بدتر شده، همچنين آسمم. سينه ام خِس خِس مي كند و نفسم به زور بالا مي
آيدو بيشتر وقت ها سرگيجه دارم. سرفه هاي شديد مي كنم تا جايي كه از حالمي
روم. اتاقم نم دارد. سرما از تنم بيرون نمي رود و تپش قلب دارم. ضمنا"
متوجه شدم كه دستمال هايم تمام شده – آخر تا كي اين وضع ادامه دارد؟
ايده
ي يك داستان: مردي بيدار مي شود و مي بيند طوطي اش وزير كشاورزي شده. از
حسادت مي سوزد و با تفنگ خودكشي مي كند. اما متاسفانه تفنگ، از آن هايي
است كه با چكاندن ماشه يك پرچم كوچك از لوله اش بيرون مي زند و رويش
نوشته: «بنگ!» پرچم يك چشم او را كور مي كند، ولي زنده مي ماند – انسان
عبرت گرفته اي كه براي اولين بار، از خوشي هاي ساده ي زندگي، مثل زراعت و
نشستن روي شلنگ هوا لذت مي برد.
فكر:
چرا آدم دست به جنايت مي زند؟ به خاطر غذا اين كار را مي كند. و نه فقط
غذا: بيش تر وقت ها نوشيدني هم بايد باشد! يك بار ديگر سعي كردم خودكشي
كنم. اين دفعه دماغم را خيس كردم و كردم توي سرپيچ لامپ، متاسفانه سيم كشي
اتصال كرد و فيوز پريد و فقط يخچالم را زدم چپه كردم. من هنوز در انديشه
مرگ، ماتم گرفته ام. به فكر فرو رفته ام كه آيا زندگي پس از مرگي هم وجود
دارد؟ و اگر دارد، مي شود آن جا بيست و يك بازي كرد؟
آيا بايد با W.
ازدواج كنم؟ البته كه نه، اگر باقي حروف اسمش را به من نگويد. همين طور در
مورد سابقه ي كاري اش. از زني به زيبائي او چطور مي توانم بخواهم كه از
تماشاي مسابقه ي برزگ اسكيت بگذرد؟ تصميم گيري ...
امروز در يك مراسم
تشييع جنازه به برادرم، برخوردم. پانزده سال بود كه همديگر را نديده
بوديم. اما او طبق معمول يك آبدان خوك از جيبش درآورد و به سرو كله ي من
زد. زمان كمكم كرده تا او را بهتر درك كنم. بالاخره متوجه شدم كه مي گفت:
من «يك جانور نفرت انگيزم كه بايد نسلم را از روي زمين برداشت». البته
تذكر او بيش تر از روي محبت بود تا خشم و نفرت. از حق نگذريم: او هميشه
خيلي از من باهو تر و زيرك تر و با فرهنگ تر بود. تحصيلاتش هم از من بهتر
است، فقط مانده ام حيران كه چطور هنوز در مك دونالد كار مي كند!
اميلي
ديكنسون شاعر چقدر در اشتباه بود: اميد «يك چيز با بال و پر» نيست. چي با
بال و پر، از قرار معلوم، برادرزاده ي من است. بايد او را هر چه زودتر به
زوريخ پي يك روان پزشك متخصص ببرم!
امروز با مِلنيك قهوه خورديم. او
با من درباره ي اين ايده صحبت مي كرد كه چه مي شود اگر همه ي كارمندان
رسمي دولت مثل مرغ ها لباس بپوشند.
بعد از ظهر كه قدم مي زدم، باز هم
فكرهاي شومي در سرم بود. چه چيز مرگ مرا اين قدر نگران مي كند؟ شايد ساعات
]احتضار[. مِلنيك مي گويد كه روح، ابدي و ناميراست و پس از نابودي بدن
هم به زندگي ادامه مي دهد. اما اگر روح من بدون بدنم وجود داشته باشد،
مطمئنم كه همه ي لباس هايم گل و گشاد مي شوند.
آه بسه ديگه ...
ديشب
همه ي نمايشنامه ها و شعرهايم را سوزاندم. خنده دار اين كه، وقتي شاهكارم
پنگوئن سياه را مي سوزاندم، اتاقم آتش گرفت و حالا من مانده ام و شكايت
آدم هايي به اسم پين چانك و اشلوسر . حق با كيركه گار بود.
امروز
غروبي سرخ و زرد را ديدم وفكر كردم: من چقدر ناچيزم! البته ديروز هم باران
آمد و من همين فكر را كردم. باز هم احساس نفرت از خود بر من غلبه كرد و
دوباره فكر خودكشي به سرم زد – و اين بار با تنفس كنار يك مامور شركت بيمع
و مسموم شدن و مردن!
ايده اي براي يك داستان: عده اي سگ آبي تالار
كارنگي را اشغال مي كنند و ]نمايشنامه ي[ «وٌزِك » را اجراة مي كنند.
(مضمون قوي اي دارد. اما ساختارش را چه كنم؟)
اي خداي مهربان! چرا من
اين قدر گناهكارم؟ آيا به خاطر اين است كه از پدرم نفرت داشتم؟ شايد به
خاطر آن واقعه ي «گوشت گوساله ي پخته شده با پنير پارمژان » باشد. خوب،
نوي كيف بغلي او چه كار مي كرد؟ اگرمن حرف او را گوش كرده بودم، مي بايست
براي امرار معاشم، كلاه قالب مي گرفتم. صدايش هنوز توي گوشم است كه مي
گفت: «قالب گرفتن – همين و بس». عكس العملش را به خاطر مي آورم وقتي به او
گفتم مي خواهم نويسنده شوم. او گفت:«تنها وقتي مي تواني بنويسي، كه همدست
جغد باشي.» هنوز نمي فهمم منظورش چه بود. چه مرد غمگيني! وقتي اولين
نمايشنامه ام – كيسه ي گوز – در تماشاخانه ليكئوم به روي صحنه آمد، در شب
افتتاحيه او با لباس رسمي و يك ماسك ضدگاز حاضر شد.
داستان كوتاه:
مردي، صبح از خواب بيدار مي شود و متوجه مي شود تغيير حالت داده و به صورت
ستون هاي اتاق خودش در آمده. (اين ايده مي تواند در سطوح مختلفي كاركرد
داشته باشد. از جنبه ي روانشناختي، همان اصل فلسفي كروگر – شاگرد فرويد –
است كه تمايلات جنسي در ژامبون را كشف كرد.)
تصميم گرفته ام نامزدي ام
را با W. به هم بزنم. او نوشته هاي مرا درك نمي كند و ديشب گفت كه مقاله ي
«نقد حقيقت متافيزيكي» من، او را به ياد فرودگاه مي اندازد. با هم بحث
كرديم و او دوباره موضوع بچه ها را به ميان آورد، اما من قانعش كردم كه آن
ها خيلي كوچك خواهند بود.
هر چه بود، بالاخره مجبور شدم نامزدي ام با
W. را به هم بزنم. زيرا از بخت خوش، او با يك دلقك حرفه اي سيرك، به
فنلاند گريخت. به گمانم اين طوري بهتر شد، با اين كه يكي ديگر از آن حمله
ها به سراغم آمد كه شروع مي كنم از گوشم سرفه كردن.
آيا من خدا را
باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پايش روي پيراشكي گوشت
سٌريد و زمين خودر و طحالش را سوراخ كرد او ماه ها در خالت اغماة بود و
هيچ كاري نمي توانست بكند به جز خواندن آواز «گرانادا» براي يك ماهي
كيلكاي خيالي. چرا اين زن در بهترين سال هاي زندگيش، اين قدر مصيبت زده و
بدبخت بود – چون در جواني اش جرات كرده بود آداب و رسوم عرفي را ناديده
بگيرد و روز عروسي اش، يك پاكت كاغذ قهوه اي را روي سرش كشيده بود. و چطور
مي توانم خدا را باور داشته باشم وقتي همين هفته ي گذشته، زبانم لاي غلتك
يك ماشين تحرير برقي گير كرد؟ من گرفتار شك ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چيز
توهم باشد و هيچ چيزي وجود نداشته باشد چه؟ اگر اين طور باشد آن وقت
مسلما" بهاي گزافي براي خريد فرشم پرداخته ام، اي كاش خدا نشانه اي واضح و
روشني از وجود خودش به من مي داد! مثل يك حساب پس انداز بزرگ در يكي از
بانك هاي سوئيس.
ايده نمايشنامه: شخصيتي براساس شخصيت پدرم. اما نه با
شست پايي به آن بزرگي و برجستگي. او را به دانشگاه سوربون مي فرستند تا در
رشته ي سازدهني تحصيل كند. در پايان، او مي ميرد بدون آن كه به تنها آروزي
زندگي اش برسد كه تا كمر توي آب گوشت بنشيند. (يك پرده ي دوم نمايش عالي و
درخشان هم به نظرم آمده كه در آن، دو كوتوله با يك سر بريده در محموله اي
از توپ هاي واليبال مواجه شدند.(
از کتاب بي بال و پر نشر ماه ريز
مسئله وودي آلن بودن :
همه میگویند
دوستت دارم: وودی آلن در آینهی سه فیلم. نوشتهی ریچارد ال. مودی.
ترجمهی شعله آذر. ویراستار: محسن آزرم. تهران: نشر چشمه. چاپ اول: بهار
1390. 1200 نسخه. 195 صفحه. 4800 تومان.
«تماشاگری متلکگو،
قربانییی بهستوهآمده، موجودی نحیف و پراضطراب، غریبهای فناناپذیر،
گناهکاری بدخیال، کمدینی جدی، عاشقی ناامید اما تسلیمناپذیر و مظهر
شرافت اخلاقی». (ص 13 کتاب)
وودی
آلن یک مساله است. مسالهای که چند دههی مدوام است خوانندگان و تماشاگران
را در ژانرهای گوناگونی مشغول خود نگه داشته. او از یک سو تقریبا سالی یک
فیلم به سینما عرضه کرده ولی در کنار آن نشسته و دهها مقاله، چندین
مجموعه داستانکوتاه و تعداد بیشماری مقاله و نوشتهی دیگر از او
باقیمانده، که در کنار نمایشنامههایش، او را به یکی از نامهای آشنای
فرهنگ معاصر تبدیل کرده است: چهرهای که آرام میایستد و سرتاپای جامعه و
فرهنگ معاصر آمریکا (و به نوعی جهان معاصر) را به تمسخر میگیرد. او
ژانرهای مختلفی را برای عرضهی ایدههایش آزموده، اما بیشتر از همه را به
سینما و به طنز تلخاش میشناسند. «همه میگویند دوستت دارم: وودی آلن در
آینهی سه فیلم» کتابی است که سعی دارد از طریق سینما به شخصیت وودی آلن
نفوذ کند و به ما بگوید این موجود دیگر چه میگوید و چه میخواهد.
کتابهای
مختلفی در مورد وودی آلن نوشته و منتشر شدهاند. دربارهي اینکه او کیست
و چگونه زیسته، دربارهی آثارش و در نقد آنان. کتابهای جدی نقد، خیلی کم
به فارسی ترجمه و منتشر میشوند. جای آنها قطعا در بین دوستداران کتاب و
سینما خالی است. اما یک سوال، چرا از بین تمام کتابها و آثاری که در مورد
وودی آلن منتشر شدهاند، شعله آذر دست روی یک اثر سخت گذاشته است؟ اثری که
در ابتدا، بهعنوان کتاب نوشته نشده است، بلکه پایاننامهی تحصیلی آقای
ریچارد ال. مودی است. او در سال 1994 این پایاننامه را برای مقطع دکترا
به دانشگاه بریگهام یانگ ارائه داده است. نه دانشگاه، دانشگاه خاصی است و
نه سال نوشته شدن اثر، جدید محسوب میشود. در کنار اینها، ساختار
پایاننامه، کمی کتاب را خستهکننده میکند. آقای مودی یک سوال مطرح
میکند و در سه زمینهی مختلف این سوال را در سه فیلم «آنی هال»، «خاطرات
استارداست» و «زلیگ» بررسی میکند و در پایان نتیجهی تحقیق خودش را
مینویسد. کتاب ساختاری کاملا آکادمیک دارد و بهعنوان یک اثر عام نوشته
نشده است تا خوانندهی معمولی وودی آلن از آن لذت ببرد. نام اثر، چیزی
نیست که به فارسی نوشته شده، عنوان آن به فارسی میشود: «جریان
پارادکسیکال قبول و رد در فیلمهای وودی آلن». سوال دوباره تکرار میشود:
از بین همهی آثار موجود، چرا این اثر را برای ترجمه و انتشار انتخاب
کردهاند؟ ما هنوز ضعفهایی ساختاری در بین انبوهی کتابهای معتبر سینمایی
داریم که ژانرها، کارگردانها و دیگر موضوعات سینمایی را تحلیل و نقد
میکنند. واقعا چرا؟
با این همه، کتاب، اثری مهم است. خوانندهای جدی
میطلبد که در کنار خواندن خطوط اثر، به تفکر مشغول شود و نظریههای عرضه
شده در کتاب را تحلیل کند، آنها را قبول کند یا رد کند. کتاب با معرفی
وودی آلن شروع میشود. او کیست؟ نام واقعیاش چه بوده؟ چرا این نام مستعار
را انتخاب کرده و به آن پایبند مانده؟ کارش را از کجا شروع کرده و به کجا
رسیده؟ چگونه توانسته در سینمای آمریکا باقی بماند و هر سال یک فیلم
بسازد؟ آیا این خود اوست که در فیلمها شاهدش هستیم، یا نه؟ اگر هست، باید
چگونه او را شناخت و تحلیل کرد؟ بعد از این مقدمههای گوناگون، خلاصه و
لبریز از نقلقول و خلاصهی دیگر آثار، با مسالهی اصلی نویسنده روبهرو
میشویم: تایید و رد. نویسنده وودی آلن را در چهارچوب مواجه قرار میدهد،
ابتدا سوالهایش را مطرح میکند و بعد آنها را در سه فیلم آلن بررسی
میکند. او ابتدا آلن را در چهارچوب اثری یا موضوعی مشخص، مقابل والدین
خود قرار میدهد، سپس او را در مقابل جامعه قرار میدهد، و بعد زنان و بعد
خدا و سرانجام تماشاگران.
برای آگاهی به بحثهای نویسنده و نتیجههایی
که میگیرد و مثالهایی که میزند، میبایست به خوانش کتاب مشغول شد. اما
میتوان از ترجمهی پاکیزهی کتاب تعریف کرد. میتوان از نثر سادهی و
راحتفهم نویسنده تعریف کرد ولی میبایست تاکید داشت که چهارچوب کلی کتاب
به این سادگی نیست. کتاب به چهارچوبهای نقد و تحلیل آمریکایی وابسته است
و سعی دارد در کنار عرضهی نظرات نویسنده، نگاهی کلی به آثار و تحلیلهای
انجام شده در مورد وودی آلن هم مشغول باشد و درعینحال، سعی میکند تا
تقریبا تمام نامهایی را معرفی کند، که میتوانند به خواننده نگاهی بهتر
در مسیر درک و تحلیل آثار و زندگی این نویسنده / هنرپیشه / کارگردان /
تهیهکننده / غیره را بدهد.
هیچشکی نیست که به چنین کتابهایی
احتیاج داریم، (هرچند چرا از بین تمام آثار موجود، با احترام به تمام
ویژگیهای کتاب، این اثر انتخاب شده است؟) و هیچشکی نیست که وودی آلن
چهرهای نامآشنا و شناخته شده در بین ایرانیان است. بیشتر داستانهای او
به فارسی ترجمه شده و در غالب چندین کتاب با ترجمههایی مختلف در دسترس
ما هستند. فیلمهای او بارها پخش شدهاند و بهراحتی بهدست مخاطب فارسی
میرسند. حالا با در دست داشتن کتاب «همه میگویند دوستت دارم»، میتوانید
نگاهی جدیتر به این چهره بیاندازید. چهرهای که به تنهایی مسالهای قابل
تعمق، تحلیل و بحث است. همانطور که نویسنده از قول موریس یاکوار در کتاب
میگوید: «آلن علاقهی ویژهای به ارتباط هنر و زندگی دارد. از یک سو، هنر
به آدمی کمک میکند تا از نیروهای کنترلنشدنی دنیای واقعی خلاص شود؛ از
سوی دیگر، خودانگارههای آدمی با اسطوره، فصاحت و بلاغت گفتاری که سینما و
سایر مطاهر هنری به انسان القا میکنند، غامضتر و پیچیدهتر میشود. از
اینرو، آثار اُلن متضمن دو نوع خودآگاهی هستند؛ اول آنکه دارای جنبهی
خودبازتابی از زندگی شخصی او هستند و فرم آثارش بخشی از موضوع را تشکیل
میدهد؛ دوم، آثار او دارای خودآگاهی انسانی هستند: آلن حرفهی خود را
براساس افشای صادقانهی روح حساس و هراسانِ تصویر یا پرسونای خودش بنا
میکند که نمونهای از انسان بیمناک امروزی است». (ص 15 کتاب)
وودی آلن؛ پارانویای مزمن سینمایی
این نوشتار
در باره روند فیلمسازی و بررسی میزان محبوبیت و عدم محبوبیت وودی آلن است
نه صرفا نقد و معرفی آخرین ساختهاش نیمه شب در پاریس. فیلمی که دیشب در
هیاهوی فراوان به عنوان افتتاح کننده کن 64 به روی پرده نقرهای رفت.
این
یادداشت در باره کارگردانی است که اعتقاد دارد همیشه بهترینها را نوشته و
بهترینها را روانهی اکران کرده. جملهی معروف اورا شنیدهاید؟ همیشه
آخرین فیلم من؛ بهترین ساختهی من بوده. یعنی به زعم او هرچه ساخته خوب؛
تماشاگر پسند؛ پولساز و باب طبع جوامع هنری و منتقدان در آمده است. این
پارانویای وودی آلنی حالا که با آلزایمر هم ترکیب شده؛ زندگی این یهودی
متعصب 76 ساله را بیش از بیش کمیک کرده است. هیچ راهی برای خلاص شدن از
دست او وجود ندارد. نمیشود بیخیال او شد و نمیشود به او بدو بیراه نیز
نگفت. برای نسل ما وودی آلن با فیلم "آنی هال" جاودانه شد. تنها فیلمی که
در سالن سینما و دوبله از او دیدیم. پس از آن کارهای قبلیاش مثل "پول را
بردار و فرار کن" و کارهای جدیدش مثل "رز ارغوانی قاهره" در 1985 و
"گلوله ها بر فراز برادوی" در 1994 را دوست داشتیم.
با این همه سالهای
سال است که او مدام فیلم میسازد و سالهای سال است که هیچ کس حوصله دیدن
آثار او را ندارد. به نوعی فقط بخشی از اروپا میزبان او هستند و در آمریکا
مدتهاست که هیچ پخش کنندهای آثار اورا جدی نمیگیرد. و نسل جدید
آمریکاییها اصلا اورا نمیشناسند مگر اینکه دی وی دی کارهای قبلیاش را
از دیگران بگیرند.
جدای از تهیه کنندهها و اهالی سینما؛ مدیران
جشنواره های معتبر دنیا هم به نوعی درگیر چتر بازیهای او شدهاند. و برای
مدیران کن وجود وودی آلن دیگر یک معضل قدیمی نام گرفته است. اینکه آلن
هرگز و هرگز از از دورههای متعدد کن ؛ هیچ جایزهای را نبرده دارد
دیوانهاش میکند و هرسال تلاش میکند این نقیصه را جبران کند. البته این
مهم فقط از منظر پارانویایی آدمی مثل آلن مهم است که حتما از کن چیزی بدست
آورده باشد. تا چند سال پیش کسی جرات نمیکرد فیلمهای او را در بخش غیر
رقابتی بگذارد. خدا به آلن دلون خیر بدهد که در روزگاری که کن را در دست
داشت کمی تا قسمتی حال" آقای چترباز" (لقب جشنوارهای وودی آلن) سر جایش
آورد و محترمانه به او گفت که هوا پس است. از آن پس اما مشکل دیگری آغاز
شد. فیلمهای آلن در بخش غیر رقابتی نیز بسیار خفت بار از کار درمیآمدند
. دوباره او را ر بخش مسابقه گذاشتند و بازهم افتضاح درست شد تا اینکه با
ساخت رویای کاساندرا دیگر خودش هم فهمید دورانش به سر آمده و اگر میخواهد
احترامش حفظ شود باید کمی از این پررویی ذاتیاش کم کند. حالا 4 سال گذشته
و بنظر میرسد هرچه بیشتر آلزایمر میگیرد ؛ بدجنسیاش بیشتر شده باشد. او
در سالهای اخیر فیلم میسازد تا اعصاب تماشاگر را بههم بریزد. این اعتراف
خودش در مصاحبه با نیویورکر بود.
از بعد از گلولهها بر فراز برادوی در
سال 1994 ؛ کار دندان گیری از او دیده نشد؛ حتی "شوهران و همسران" در سال
1992 نیز کار خسته کننده و مثل همیشه حرافی از کار درآمده بود. باز هم
سالها گذشت تا در سال 2005 ؛ مچ پوینت یا "امتیاز نهایی" اکران شد و کمی
تا قسمتی همه مان را شاد کرد از این منظر که شاید وودی آلن واقعا دوباره
برگشته باشد اما این آرزو وقتی باسر به درون گور رفت که فیلم" رویای
کاساندرا" در 2007 اکران شد. فیلم فاجعه بود و اگر مثل من از علاقمندان
وودی آلن بوده باشید حتما میخواستید او را با چاقو بزنید. البته مثل همیشه
او صورت مسخره و کله ی سرشار از حقه بازی و نامردی اش را در هنگام مصاحبه
های متعددش تکان داد و گفت : آخرین فیلمم در واقع بهترین کار من است. پس
در این لحظه رویای کاساندرا بهترین فیلم من بوده و تماشاگران دوستش
داشتند!
"ویکی کریستینا بارسلونا" در 2008 ؛اثر متوسط دیگری بود که
فقط به ضرب بازی عالی و فیزیک حرکتی هنرپیشه هایش "اسکارلت یوهانسون" ؛
"پنه لوپه کروز" و "خاویر باردم" قابل تحمل بود. "هرچه به کار بیاید" یا
هرچه کارگر بیفتد در سال 2009 وقتی اکران شد ؛ داد همه را در آورد . دی وی
دی اش به اینجا رسید ؛ مثل قحطی زده ها ؛ همه دوستدارانش برای دیدن این
فیلم هجوم بردیم و و در پایان نتیجه این بود که اگر در آن لحظه یک آرزو
داشته باشیم این است که همین الان وودی روبرویمان نشسته باشد و با چوب
بیسبال یا باتوم و چماق به جانش بیفتیم. هرچه کارگر افتد سینما نبود؛ یک
سری تصاویر متحرک با بازیگرانی بود که مدام جیغ میزدند و از این سو به آن
سو میپریدند. اوضاع با اکران "تو با یک غریبه تیره ملاقات خواهی کرد" در
2010 اما بدتر شد. معلوم شد هرچه "میا فارو" در باره این بدجنس موذی گفته
بوده صحت داشته است.
آلن با ساخت این فیلم آن تکه آبروی باقی مانده را
هم در آمریکا از دست داد و معلوم شد بیخود نبوده این همه سال خارج از
نیویورک به فیلمسازی مشغول بوده بوده است. و حالا پس از سالها برگشت به
شهر مورد علاقه اش چیزی ساخته که خودش هم نفهمیده چه بوده. حالا در 2011 ،
فیلم او فستیوال دوره 64 کن را افتتاح کرده است. یک کمدی رمانس عاشقانه به
نام" نیمه شب در پاریس" که فقط و فقط به یک دلیل در کن نمایش داده شد و آن
هم حضور" کارلا سارکوزی" در این فیلم بوده است. همسر رئیس جمهور فرانسه در
این آخرین اثر وودی آلن یعنی نیمه شب در پاریس در مقام مدیر یک موزه،
ایفای نقشی کوتاه کرده است و همین لابی باعث شده تا وودی آلن بتواند خودش
را در کن 64 نیز جا بزند.
چند سخن شیرین از وودی آلن
• می گویند من روشنفکرم ، چون این عینک را می زنم و هنرمندم ، چون فیلمهایم نمی فروشد .
• رابطه جنسی بدون عشق، کاری بیمعنی است. اما در بین کارهای بیمعنی، یکی از بهتریناشه
• تنها برنامه ی متنوع تلویزیونی، برنامه ی گزارش وضعیت هوا است.
• زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم !!!
• هرگاه مرا به خاک سپردید در تاریکی گور جایی را هم برای آرزوهایم بگذارید
• من نمیخواهم از طریق آثارم به جاودگانی برسم، میخواهم با نمردن جاودانه بشوم.
• از مردن نمیترسم، ... فقط نمیخواهم وقتی که سر رسید آنجا باشم.
• (در پاسخ به پرسشی دربارهی جاودانه ماندن در پردهی نقرهای) ترجیح میدهم در آپارتمانم جاودانه باشم.
• اصولاً آدم کلاس پایینی هستم. عشق من تماشای بیسبال با آبجو و چند تکه گوشت است.
• چیزهایی بدتر از مرگ هم در زندگی وجود دارد. آیا تا به حال بعدازظهرتان را با یک مأمور بیمه گذراندید؟
• پول از فقر بهتر است، البته فقط به دلایل مالی.
• من اغلب مواقع تفریح چندانی ندارم. در بقیهی مواقع همه اصلاً تفریحی ندارم.
• اگر فیلمم یک نفر دیگر را بدبخت کند، احساس میکنم که کارم را درست انجام دادم.
• بنا به دلایلی در فرانسه بیشتر از اینجا از من استقبال میکنند. زیرنویسهایشان باید خیلی خوب باشد.
• به ارتش ملحق بشوید، جهان را ببینید، آدمهای جذاب را ملاقات کنید - و آنها را بکشید.
• اگر معلوم بشود که خدایی هست، گمان نمیکنم که بد باشد. اما بدترین چیزی که ممکن است دربارهاش بگوییم این است که تنبل است.
• ای کاش خدا فقط به من یک نشانهی روشن نشان میداد! چیزی مثل باز کردن یک حساب پسانداز پرپول به نام من در بانک سوییس.
• تنها افسوسِ من در زندگی این است که چرا شخص دیگری نیستم.
• (دربارهی این که چرا فیلمهایش را نگاه نمیکند) گمان کنم از آنها متنفرم.
•
(در مراسم اسکار، حدود سال 1978) این گونه برنامهها برایم ارزشی ندارند.
گمان نمیکنم که آنها بدانند که چه کار دارند میکنند. وقتی که ببینید چه
کسانی برنده میشوند - یا چه کسانی برنده نمیشوند - آن وقت میفهمید که
این جایزهی اسکار چه چیز مزخرفی است.
• من فقط دانشجوی ضعیفی بودم.
هیچ علاقهای به درس نداشتم. وقتی فیلمی میسازم یک قرارداد ضمنی با
بیننده است که باید او را سرگرم کنم و حوصلهاش را سر نبرم. باید این کار
را بکنم. من فقط یک پیام برای آنها میگذارم. فیلمسازان بزرگی مثل
اینگمار برگمان یا آکیرا کوروساوا یا فدریکو فلینی خیلی سرگرمکنندهاند،
فیلمهایشان جالب است. خب، البته در دانشکده آنها اصلاً برای من
سرگرمکننده نبودند، آنها واقعاً حوصلهام را سر میبردند.
• (در
مراسم اسکار حدود سال 1978) آنها سیاسی هستند و اهل معامله و مذاکره
(گرچه انسانهای شایستهی زیادی با لیاقت برنده شدند) و کل مفهوم این
جایزهها احمقانه است. من نمیتوانم خودم را تسلیم قضاوت دیگران بکنم، چون
اگر شما وقتی که آنها بگویند تو شایستهی جایزهای هستی، این را بپذیرید،
در آن صورت، زمانی هم که بگویند شایسته نیستی باید قبول کنی.
• من یک دوره کلاس تندخوانی رفتم و «جنگ و صلح» را در ده دقیقه خواندم. مربوط به روسیه بود.
• میدانم که خیلی وحشتناک به نظر میرسد، اما برندهی اسکار شدن به خاطر آنی هال (1977) برایم هیچ مفهومی نداشت.
• با پوستی که من دارم برنزه نمیشوم، گرمازده میشوم.
• انسان با تخیل خداوند آفریده شد. آیا واقعاً فکر میکنید که خداوند عینک و موهای قرمز دارد؟
• مغزِ من، دومین عضو دوستداشتنی بدنم.
• به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم، گرچه با خودم چند تا لباس زیر برمیدارم.
• جنایات سامانیافته در امریکا بیش از 40 میلیون دلار در سال درآمد دارد و هزینههای دفتریاش هم خیلی کم است.
• درست است، نگرانیهای زیادی دارم. از تاریکی میترسم و به روشنایی هم مشکوکم.
• من دگرجنسخواهی را دارم تمرین میکنم، گرچه دوجنسخواهی در پارتی آخر هفته بخت شما را دقیقاً دوبرابر میکند.
• از دانشگاه نیویورک به خاطر تقلب در امتحان پایانی متافیزیک اخراجم کردند. دنبال روح پسری که کنارم نشسته بود میگشتم.
•
شهرت به من کمک زیادی نکرده است. فقط کمی کمک کرده است. وارن بیتی چندین
سال پیش یک روز به من گفت که ستاره بودن مثل این است که در فاحشهخانه
باشی با داشتن یک کارت اعتباری، هرگز منظورش را نفهمیدم. به نظر من، مثل
این است که در فاحشهخانه باشی اما کارت اعتباریات باطل شده باشد.
• سکس داشتن مثل ورق بازی است. اگر یار خوبی ندارید بهتر است که دست خوبی داشته باشید.
•
(سینما تفریح بزرگی است) چون لذت بسیار بزرگتری است که ما در غم این
باشیم که چطور قهرمان خودش را از مهلکه نجات خواهد داد تا این که به فکر
نجات خودمان باشیم.
• مادرم همیشه میگفت تو بچهی خیلی بشاشی بودی تا سن 5 سالگی و آنوقت افسرده شدی.
•
ایرلند از معدود جاهایی است که به اندازهای که غلو کردهاند لیاقتش را
دارد، همانقدر که همه دربارهی زیبایی آن حرف میزنند، زیباست.
•
شرمندگی و حقارت بزرگی است اگر باراک اوباما برندهی انتخابات نشود...
وحشتناک میشود اگر مردم امریکا برای رأی دادن به او حرکتی نکنند، زیرا
آنها عملاً مواردی از این دست را بیشتر پسند کردهاند.
اگر فيلمهايم نفروشند و به سود نرسند، ميفهمم دارم كار درستي انجام ميدهم!
در بورلي هيلز مردم آشغالهاي شان را دور نمي ريزند. بلكه آنها را به شوهاي تلويزيوني تبديل ميكنند!
در خانه، من رئيسم و زنم فقط تصميمگيرنده است!
زندگي از هنر تقليد نميكند، از برنامههاي بد تلويزيوني تقليد ميكند!
زندگي به دو بخش بدبختي و فلاكت تقسيم شده است!
ازدواج، مرگ آرزوهاست!
پول بهتر از فقر است آن هم به دلايل اقتصادي!
تنها تأسفم در زندگي اين است كه شخص ديگري نيستم!
اگر با ديدن فيلمهايم يك نفر بيشتر احساس فلاكت كند، احساس ميكنم كارم را درست انجام دادهام!
مسأله اين نيست كه از مرگ ميترسم، فقط دلم نميخواهد موقع مردن در محل حاضر باشم!
زندگي پر از تنهايي، رنج و بدبختي است و همه اينها خيلي زود به سر ميآيد!
اگر هر بار شكست نميخوريد، اين نشان ميدهد كه كارهاي تان را با خلاقيت انجام نميدهيد!
كاري كه خيلي از خانمهاي هنرپيشه حاضرند انجام بدهند تا يك اسكار ناقابل بگيرند از دست دادن شرافت است!
هفتاد درصد موفقيت در زندگي، خودنمايي است!
استعداد شادبودن، دوست داشتن و تحسين داشتههاست نه نداشتهها!
چيزهايي بدتر از مرگ در زندگي وجود دارد. آيا تا حالا بعدازظهرتان را با يك بيمهگذار گذراندهايد؟!
نسبت، توهم پايندگي است!
يك زماني عدهاي من را دزديدند و پدر و مادرم بلافاصله دست به كار شدند البته نه براي پيدا كردن من بلكه براي اجاره دادن اتاقم!
اگر تناسخ وجود داشت دلم ميخواست در زندگي بعدي سرانگشتان وارنبيتي ميشدم!
من مبهوت آدمهايي ميشوم كه مي خواهند جهان را بشناسند اما در محله چينيها راه خودشان را نميتوانند پيدا كنند!
به اندازه كافي كوتاه و زشت هستم كه به اندازه خودم به موفقيت برسم!
بيشتر اوقات گفتهام تنها چيزي كه ميان من و بزرگي فاصله انداخته خودم هستم!
كمدي
فق به مشكلات سُقلمه ميزند و به ندرت مستقيماً با آن مواجه مي شود. درام
شبيه يك بشقاب گوشت و سيبزميني است. كمدي بيشتر به دسر شباهت دارد يك كمي
هم شبيه مِرَنگ (نوعي كيك) است!
دانشگاه هاروارد هم اشتباه ميكند. هنري كسينجر آنجا درس خواند!
به خاطر كوتاهي قدم نتوانستم تيم شطرنج درست كنم!
تحصيلات وحشتناكي داشتم به خاطر معلمهاي به لحاظ احساسي آزار ديده مدرسه ميرفتم!
مرگ، يكي از معدود اتفاقاتي است كه به راحتي مثل درازكشيدن ميتواند اتفاق بيفتد!
تيزهوشي مسئوليت بزرگي به همراه دارد! 
اروپاييها فيلمهايي را دوست دارند كه به درازا ميكشد من هم در ساختن فيلمهاي طولاني استادم!
دلم ميخواست زنم را زير يك پاستون بگذارم!
چرا يك داستان خوب را با حقيقت خراب ميكنيد؟!
به ساعت جيبي طلاييام كلي افتخار ميكنم. پدر بزرگم در بستر مرگ آن را به من فروخت!
هرگز روشنفكر نبودهام اما قيافهاش را دارم!
گمان نميكنم بامزه بودن انتخاب اول هر آدمي باشد!
به كلاس تندخواني رفتم و جنگ و صلح را ظرف بيست دقيقه خواندم. به زبان روسي بود!
وقتي به دنيا آمدم مادرم به طرز وحشتناكي نااميد بود! نه، او دختر نميخواست، بلكه طلاق ميخواست!
شايد حق با شاعران است. شايد عشق تنها جواب باشد!
مغز دومين عضو محبوب من است!
74 درصد آمارها ساختگي است!
فكر نميكنم پدر و مادرم من را دوست داشتند، آنها يك خرس تدي زنده در تخت نوزاديام گذاشتند!
شير و گوساله شايد كنار هم بخوابند اما گوساله خوابش نخواهد برد!
شما ميتوانيد تا صدسالگي زندگي كنيد به شرط آنكه تمام چيزهايي را رها كنيد كه ميخواهيد به خاطرشان تا صدسالگي زندگي كنيد!
نميتوانيد
بر زندگي كنترل داشته باشيد. تمام و كمال پيش نميرود فقط... فقط
ميتوانيد بر هنر كنترل داشته باشيد. هنر، محدودهاي است كه من در آن
كاملاً استادم!
مردم از رويارويي با اين مسأله ترس دارند كه بخش
زيادي از زندگي به شانس بستگي دارد. فكر كردن به اين نكته كه خيلي چيزها
از كنترل ما خارج است، هراسناك است. لحظاتي در مسابقه وجود دارد كه توپ به
بالاي تور برخورد ميكند و براي يك صدم ثانيه توپ ميتواند به جلو برود
يا به عقب برگردد. با كمي شانس به جلو ميرود و شما برنده ميشويد. يا
شانس نداريد و ميبازيد!
چه دنيايي! ميتوانست بسيار جالب باشد. اگر براي اين آدمها نبود!
ادعا نميكنم از خودم لذت نميبرم اما واقعاً لذت نميبرم!
به عنوان يك فيلمساز علاقهاي به حادثه يازدهم سپتامبر ندارم!
عاشق شدن، درد كشيدن است. براي جلوگيري از درد كشيدن بايد عاشق نشد!
استعداد، شانس است. مهمترين چيز در زندگي، جسارت است.
نميتوانم خشم را توصيف كنم. اين مشكل من است! من همه چيز را در خودم ميريزم و در عوض مانند يك غُده آن را بزرگ ميكنم!
شما مشاهير بسياري را ميشناسيد. اما بعضي مواقع بايد آدمهاي احمق را هم ببينيد. ميتوانيد چيزهايي از آنها ياد بگيريد!
از
ميان آدمهايي كه زندگي كردهاند بيش از هر كسي دلم ميخواست «سقراط»
باشم. نه به اين خاطر كه او يك انديشمند بزرگ بود، به اين خاطر كه من هم
ديدگاههاي سودمندي دارم. گرچه ديدگاههاي من حول خط هوايي سوئيس، دستبند
پليس و... ميچرخد!
در دوراني كه در بروكلين بزرگ ميشدم، هيچ كس خودكشي نميكرد... همه زيادي ناشاد بودند!
من را به خاطر تقلب در امتحان متافيزيك از دانشگاه اخراج كردند. من به روح پسر بغل دستيام چشم دوخته بودم!
براي
مردي كه كنار ساحل ايستاده زمان سريعتر ميگذرد نسبت به مردي كه روي قايق
نشسته به ويژه اگر مرد درون قايق در كنار همسرش باشد!
همواره يك عشق غيرمنطقي به شهر نيويورك داشتهام اما دليلي هم ندارد لزوماً اين عشق به روي كاغذ بيايد!
با فيلمهايي بزرگ شدهام كه از منهتن تصويري خاص در ذهن ميگذاشت.
ايدههايم درمورد شهر نيويرك از فيلمهاي هاليوودي گرفتم.
در شهر نيويورك امنيت بهتر شده. اما به نظر من هميشه چنين تغييراتي بار منفي دارد. همه چيز رو به انحطاط ميگذارد.
مردم هميشه ميگويند دارند ابلهتر ميشوند اما به نظر من باور اين موضوع سخت است. به لحاظ تئوري درست نيست.
دو
باور غلط سالهاست كه درباره من بين مردم رواج دارد. يكي اينكه من
روشنفكرم، فقط به اين دليل كه عينكي هستم؛ و بدتر از آن اينكه هنرمند، چون
فيلمهايم نميفروشد.
تاريخ بارها و بارها دوباره تكرار ميشود!
كجا ميخواستيد دوران مدرسه را به پايان ببريد؟ روي كشتي دزدان دريايي؟
چي ميشد اگر هيچ چيزي وجود نداشت و همگي ما در خيال يك آدم بوديم؟
در حال حاضر فقط يك «نظر» دارم. اما گمانم بتوانم سرمايه گير بياورم و آن را به «مفهوم» و سپس به يك «ايده» تبديل كنم.
انديشه: چرا يك انسان دست به قتل ميزند. پاسخ: فقط براي غذا نيست. بيشتر شايد براي آب باشد!
زمان» راه طبيعي جلوگيري از اتفاق افتادن همه چيز به يكباره است.
محال است شاهد عيني مرگ يك انسان باشيد و هنوز ساز حمل بكنيد.
ايكاش خداوند نشانهاي واضح به من ميداد! مثل باز كردن يك حساب بانكي پُرپول به نام ووديآلن در يك بانك سوئيس!
بيشتر اوقات دل و دماغ ندارم. به طور كلي اصلاً دل و دماغ ندارم.
من اهل مبارزه نيستم. يك بار زير ماشيني رفتم كه دو نفر هلش ميدادند!
به نظرم يك چيزي از بيرون ما را زيرنظر دارد متأسفانه آن دولت آمريكا است!
چرا روزهايمان با شمارش حساب ميشود و با حروف نه؟
در
دنيا دو جور آدم وجود داره: آدماي خوب و آدماي بد. آدماي خوب شبا خيلي خوب
ميخوابن، اما آدماي بد... ميدونين، اونا ميدونن كه از ساعات شب
استفادههاي بهتري هم ميشه كرد.
بهترين كارگردان كمدي :
«وودي آلن»، فيلمساز
نامدار آمريکايي عنوان بهترين کارگردان تاريخ سينما در عرصه فيلم هاي کمدي
را کسب کرد. «وودي آلن» که در اين فهرست در رتبه اول ايستاده است، بازيگر،
كارگردان، فيلم.نامه.نويس و كمدين 74 ساله آمريكايي است که از بزرگ.ترين
فيلم.سازان معاصر سينماي جهان به.شمار مي.رود.
سرعت بالا در توليد
فيلم يكي از ويژگي.هاي بارز «وودي آلن» است كه كارنامه. سنگيني شامل آثار
كمدي و فيلم.هاي بلند را براي وي رقم زده است. وي كه فيلم.نامه.ي آثارش را
خودش مي.نويسد، از فلسفه، ادبيات و روانشناسي به.عنوان پايه.هاي اصلي ساخت
فيلم.هايش بهره گرفته است. آلن بعد از پايان دوران دبيرستان به دانشگاه
نيويورك رفت، اما هرگز نتوانست در رشته. فيلم و ارتباطات موفق باشد و
سرانجام از آنجا اخراج شد. در 19 سالگي شروع به نگارش سناريو براي
مجموعه.هاي تلويزيوني كرد و تبحرش دراين زمينه درآمد وي را از هفته.اي 75
دلار به هفته.اي 1500 دلار رساند.
بعد از سال.ها نگارش فيلم.نامه،
آثار كمدي و مطالب انيميشن براي مجلات، «وودي آلن» در سال 1965 اولين.بار
وارد دنياي سينما شد و فيلم.نامه. «تازه چه خبر، پيشي؟» را نوشت، اما
به.عنوان كارگردان در سال 1966 بود كه فيلم «چه خبر، سوسن ببري» را ساخت و
يك .سال بعد در فيلم «كازينو رويال» از سري فيلم.هاي جاسوسي "جيمز باند"
ايفاي نقش داشت.
فيلم.هاي «پول. رو بردار و دررو»(1969)، «موزها»(1971)، «عشق و مرگ»(1975) و 
«خوابيده»(1973) از ديگر تجربيات فيلم.سازي «وودي آلن» در سال.هاي اوليه. كارگرداني بودند كه بيشتر آنها مضامين كمدي داشتند.
البته
در اين سال.ها وي بازيگري را رها نكرد و در آثاري چون «دوباره بزن.اش سام»
در سال 1972 و «جبهه» در سال 1976 نقش.آفريني داشت. نقطه اوج شهرت و
موفقيت «وودي آلن» در سال 1977 با فيلم «آني هال» رقم خورد؛ فيلمي كه
جايزه. اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگرداني را براي وي به.همراه آورد و
«دايانا كيتون» را نيز به اسكار بهترين بازيگر زن رساند. اين فيلم كه
پايه.گذار استاندارد جديدي براي آثار كمدي رمانتيك مدرن محسوب مي.شود،
ازسوي انجمن فيلم آمريكا در رتبه. چهارم بهترين آثار كمدي و در رتبه. 35
بهترين فيلم.هاي تاريخ سينما قرار گرفته است.
«وودي آلن» دو سال بعد
فيلم «منهتن» را ساخت كه نامزد اسكار بهترين فيلم.نامه شد. اين فيلم سياه
و سفيد به.نوعي ابراز احترام او به زادگاهش نيويورك است و هم.چون ديگر
آثار «آلن»، فرهيختگان طبقه ثروتمند جامعه شخصيت.هاي اصلي آن را تشكيل
مي.دهند.
البته نبايد فراموش كرد كه اين كارگردان آمريكايي در فاصله
ميان ساخت فيلم.هاي «منهتن» و «آني هال»، فيلم «صحنه.هاي داخلي» را در سال
1978 ساخت كه براي آن بارديگر نامزد اسكار بهترين كارگرداني و بهترين
فيلم.نامه شد.
از نقاط درخشان كارنامه سينمايي «وودي آلن»، عملكرد
بي.نظير او در جوايز اسكار است. او در مجموع 14بار نامزد اسكار بهترين
فيلم.نامه و هفت.بار نامزد بهترين كارگرداني شد كه در اين ميان فقط دوبار
در بخش بهترين فيلم.نامه و يك.بار در بخش بهترين كارگرداني موفق به كسب
اسكار شد. با آغاز دهه. 80، فيلم.هاي «وودي آلن»، حتي آثار كمدي او، رنگ
و بوي فلسفي گرفتند و آثاري چون «سپتامبر» و «خاطرات اكليلي» به .شدت تحت
تاثير آثار كارگردانان اروپايي چون «اينگمار برگمن» و «فدريكو فليني» قرار
گرفتند.
در اواسط اين دهه، «آلن» المان.هاي كمدي و تراژيك را با
يكديگر درآميخت و در فيلم.هايي چون «هانا و خواهرانش»(1985) و «جرم.ها و
بزهكاري.ها»(1989) دو داستان متفاوت در انتهاي فيلم به يكديگر مرتبط
مي.شوند. وي با فيلم «هانا و خواهرانش» موفق به كسب اسكار بهترين
فيلم.نامه شد هرچند در كسب اسكار بهترين كارگرداني ناكام ماند.
وودي
آلن با ساخت سه فيلم «دني رز برادوي»(1984)، «رز بنفش قاهره»(1985) و
«روزگار راديو»(1987) به اهميت صنعت تجاري سينما و راديو پرداخت. فيلم
«رز بنفش قاهره» از نگاه مجله «تايم» يكي از 100 فيلم برتر تاريخ سينما
است كه خود «وودي آلن» نيز آن را به.همراه «خاطرات اكليلي» و «امتياز
نهايي» يكي از سه فيلم محبوب.اش مي.داند. پس از فيلم «سايه.ها و مه» كه
احترام به اكسپرسيونيست.هاي آلماني بود، «آلن» در سال 1992فيلم
تحسين.برانگيز «شوهران و زنان» را ساخت كه بار ديگر نامزد اسكار فيلم.نامه
و كارگرداني شد.
از ديگر فيلم.هاي او در سال.هاي پاياني دهه. 90
مي.توان از «گلوله.ها برفراز برادوي» (نامزد اسكار بهترين كارگرداني)،
«آفروديت توانمند» (نامزد اسكار بهترين فيلم.نامه)،«شالوده.شكني هري»
(نامزد اسكار بهترين فيلم.نامه) و «همه مي.گويند دوستت دارم» اشاره كرد.
پس از فيلم «نفرين عقرب يشمي» كه پرهزينه.ترين فيلم كارنامه. سينمايي
«وودي آلن» بود كه با هزينه 33 ميليون دلاري در سال 2001 ساخته شد، يكي از
تحسين.برانگيز.ترين فيلم.هاي اين كارگردان آمريكايي در دهه. گذشته، يعني
«امتياز نهايي» مورد استقبال فراوان منتقدين قرار گرفت.
اين فيلم كه
مجموع فروش جهاني 85 ميليون دلار را كسب كرد، وي را تا آستانه. كسب اسكار
بهترين فيلم.نامه و دو جايزه گلدن گلوب پيش برد.
پس از ساخت
فيلم.هايي چون «خبر داغ»، «خانه» و «روياي كاساندرا»، در سال 2008 «ووي
آلن» فيلم «ويكي كريستينا بارسلونا» را با حضور بازيگران سرشناسي چون
«خاوير باردم»، «پنه.لوپه كروز» و «اسكارلت جانسون» ساخت كه «پنه.لوپه
كروز» با اين فيلم توانست جايزه. اسكار را به.دست آورد.
وي دو سال
پيش فيلم «غريبه قدبلندي سياهي را خواهي ديد» را در لندن ساخت که «آنتونيو
باندراس»، «جاش برولين»، «آنتوني هاپكينز» و «نائومي واتس» در آن بازي
كردند.
آخرين ساخته او «نيمه شب در پاريس» بود که آغازگر شصت و چهارمين جشنواره فيلم کن بود.
وودي آلن طي سه دهه فيلم.سازي افتخارات و جوايز سينمايي متعددي كسب كرده است كه مهم.ترين آنها عبارتند از:
* دو جايزه. بهترين كارگرداني و شش جايزه. بهترين فيلم.نامه از جوايز بافتا انگليس
* خرس نقره.اي جشنواره. برلين در سال 1975
* جايزه. فيپرشي جشنواره. كن در سال 1985 براي «رز بنفش قاهره»
* دو جايزه. بهترين فيلم خارجي از جوايز سزار فرانسه براي «منهتن» و «رز بنفش قاهره»
* جايزه. بهترين فيلم.نامه از گلدن گلوب براي «رز بنفش قاهره» در سال 1986
* جايزه بهترين فيلم اروپايي از جوايز گويا اسپانيا در سال 2006 براي «امتياز نهايي»
* شير طلاي افتخاري جشنواره. ونيز در سال 1995
* جايزه. يك عمر دستاورد سينمايي از جشنواره. سن.سباستين در سال 2004
گفتگو با وودي آلن درباره ادبيات
آدمهای معروف
اهمیتی ندارند «وودی آلن»، فیلمساز افسانه ای در این گفتوگو كتابهای
مورد علاقه خود را كه در ارتباط با موضوع «خاطره» هستند،
با خوانندگان در میان میگذارد. از میان پنج كتابی كه شما معرفی كرده
اید، بیشتر شان برای اولین بار است كه خوانندگان ما اسمشان را میشنوند.
ولی از بین آنها یك كتاب برای خوانندگان خیلی آشنا ست. وقتی «آنیهال» از
آپارتمان «ال وی» بیرون رفت، آنها سر این كه صاحب رمان «ناتور دشت» كیست،
با هم جر و بحث كردند. اولین بار كی بود كه این كتاب را خواندید و برای
تان دارای چه معنا و مفهومی بوده است؟ ناتور دشت همیشه برایم دارای معنای
خاصی بوده چون من آن را در جوانی خواندم، در هجده، نوزده سالگی. داستان
این رمان در واقع تخیلات من در مورد شهر نیویورك را طنین انداز میكرد. من
با خواندن این كتاب احساس میكردم كه از بقیه كتابهایی كه در آن زمان
میخواندم، خلاص شده ام؛ آن كتابها طوری بودند كه انگار آدم دارد تكلیف
شبش را انجام میدهد. برای من خواندن كتابهایی مثل «میدل مارچ» [نوشته
جورج الیوت] و «تربیت احساسات» [نوشته گوستاو فلوبر] حكم كار كردن را
دارد، ولی خواندن كتابی مثل «ناتور دشت» لذت خالص است. بار سرگرم كردن
خواننده بر دوش نویسنده بود و جی. دی. سالینجر این وظیفه را از همان جمله
اول ادا كرده بود. تا قبل از آن كه رمان ناتور دشت را بخوانم، مطالعه و
كتابخوانی برایم با لذت همراه نبود. خواندن كتاب كاری بود كه برای مدرسه
انجام میدادی، از سر اجبار بود و مثلا وقتی میخواستی با یك آدم خاص
بیرون بروی كتاب میخواندی. كتاب خواندن كاری نبود كه برای لذت و سرگرمی
انجام بدهم. ولی ناتوردشت فرق میكرد. كتاب بامزه ای بود؛ به زبان مادری
و محلی ام بود و فضای آن برایم طنین عاطفی بسیار شدیدی داشت. من هر از
گاهی آن را دوباره میخوانم و از خواندن آن حسابی كیف میكنم. دست كم تا
زمانی كه شما پرسونای سینمایی آشنای تان را خلق كنید، «هولدن كالفیلد»
شمایل اضطراب بشری در آمریكا بود. آیا شما با این شخصیت همذات پنداری
میكردید؟ همذات پنداری عمیق، نه. قهرمان سالینجر از دیدن زشتیهای
زندگی دیوانه میشود. شما از دیدن چه چیزی دیوانه میشوید؟ گرفتاری
انسانها. این واقعیت كه زندگی یك كابوس است كه ما در آن به سر میبریم و
همه هم مدام دارند برای آن عذر و بهانه میآورند و دنبال راههایی
میگردند تا مثل شیرین كردن یك داروی تلخ، آن را شیرین جلوه بدهند و این
واقعیت كه زندگی در بهترین حالتش، یك مقوله زیبای وحشتناك است. ولی طرز
رفتار آدمها باعث میشود زندگی به چیز خیلی خیلی بد تر از آنچه هست،
تبدیل شود. آیا هرگز دیدار یا گفتوگویی با سالینجر داشته اید؟ نه،
هرگز. من آدمی نیستم كه بخواهم دنبال افراد مشهور یا بت وارهها بدوم.
اتفاقی آنها را دیدم، دیدم! این كه آدمهای معروف را ببینم از نظر اجتماعی
برایم هیچ اهمیتی ندارد. «مِز مِزرو» كیست و كتاب خاطرات او به نام
Really The Blues 1946 چه معنایی برای شما دارد؟ من در گذر زمان و با دیدن
موزیسینهای معتبر جاز كه «مزرو» و همچنین كسانی را كه او در كتابش در
مورد شان نوشته، میشناخته اند، فهمیدم كه كتاب خاطرات او پر از
داستانهای جعلی بوده است. ولی كتاب خاطرات او تأثیر بسیار زیادی روی من
داشت چون داشتم یاد میگرفتم كه مثل مزرو یك نوازنده كلارینت جاز بشوم و
همچنین سبك موسیقی جاز را كه او و برنارد وولف در موردش مینوشتند، داشتم
یاد میگرفتم. این كتاب كه احتمالا بیشتر مطالبش چرت و پرت بوده، برای من
جذاب بود چون در آن در مورد خیلی از موزیسینهایی كه كار شان را میشناختم
و تحسینشان میكردم و همچنین ترانههای افسانهای جاز، نوشته شده بود.
بنابراین در سالهایی كه شور و شوق نوازندگی جاز در من داشت شكل میگرفت،
من از خواندن این كتاب حسابی خوش گذراندم. ولی الان میدانم كه این كتاب،
كتابِ خیلی خوبی نیست یا حتی كتاب خیلی صادقانه ای نیست. شما در طول
سالیان گفته اید كه ساختن فیلم و نوازندگی جاز هر دو برای تان حكم روان
درمانی را دارند. لطفا در این مورد توضیح بدهید. نواختن موسیقی كار لذت
بخشی است. من آدم خوششانسی هستم كه میتوانم یك آلت موسیقی را بنوازم.
توانایی نوازندگی یكی از بزرگ ترین امتیازهای زندگی من است. نوازندگی
خیلی خیلی آرامش بخش است. من هم خود نواختن موسیقی را خیلی دوست دارم و هم
گوش كردن به موسیقی را. در درجه اول هم جاز «نییو اورلینز» را دوست دارم،
ولی عاشق همه نوع موسیقی هستم؛ موسیقی كلاسیك، جاز مدرن و... ولی جازِ
نییو اورلینز همیشه برای من جایگاه ویژه ای داشته و در سالهای عمرم
لحظات بسیار لذت بخشی را برایم فراهم كرده است. نوازندگی برایم حكم روان
درمانی را دارد چون وقتی این كار را انجام میدهم به هیچ چیز دیگری فكر
نمیكنم. من نوازندگی را به طور حرفه ای انجام نمیدهم، بنابراین اجباری
برای این كه كارم را خوب انجام بدهم، نیست. درست مثل كسی كه از اداره اش
به خانه میآید و به زمین تنیس میرود و به توپ تنیس ضربه میزند. این آدم
هرگز قرار نیست «راجر فدِرِر» باشد، ولی در عوض از بازی تنیس لذت
میبرد. نویسنده بعدی كه شما از او نام برده اید، امروزه دیگر خواننده
چندانی ندارد. لطفا كتاب «دنیای اس. جِی. پرِلمن» (The World of S. J.
Perelman) را برایمان معرفی كنید. بامزه ترین آدم تمام عمرم در هر رسانه
ای (كمدی تكنفره، تلویزیون، تئاتر، نویسندگی یا سینما) «اس. جی. پرلمن»
است. از اس. جی. پرلمن بامزه تر آدم وجود ندارد. من كارهای میانی او را
به كارهای آخرش ترجیح میدهم. كارهای اولیه اش كمی افسار گسیخته بود.
اوضاع طنز در مطبوعات و كتاب چگونه است؟ مسئله این است كه طنز دیگر جایگاه
چندانی در دنیای چاپ ندارد. میدانید، «نیویوركر» یك زمانی در درجه اول،
مجله ادبی بود. اوضاع اقتصادی باعث شده كه این مجله در گذر سالیان، دستخوش
تغییر شود. موقعی كه من جوان تر بودم، در هر شماره نیویوركر یك مطلب طنز
از پرلمن بود، شاید داستانی از سالینجر، یكی دو تا شعر و شاید نوشته ای
ترومن كاپوتی یا جان آپدایك. نیویوركر یك مجله ادبی بود. ولی حالا یك بخش
خیلی كوچك از این مجله به كمدی اختصاص داده میشود، البته به استثنای
كاریكاتورهای آن. صفحه «فریادها و نجواها»ی این مجله كه به زور یك صفحه
میشود، به نظر من مسخره است. بهرغم تمام اینها، نیویوركر هنوز هم مجله
شماره یك در زمینه انتشار مطالب طنز است، ولی حتی آنها هم صفحات طنز شان
را كم كرده اند. خیلی از آن نوشتههای طنز آمیزی كه در این مجله میبینید
فقط یك ایده طنز آمیز است كه نویسنده آن را برداشته نوشته و در نیویوركر
به چاپ رسانده ولی این نوشتهها در واقع «ادبیات» طنز نیست، آن گونه كه
نوشتههای اس.جی. پرلمن یا رابرت بنچلی یا جیمز تربر یا دوروتی پاركر
نبود. البته امروز هم شاید نویسنده طنزنویس به تعداد آن روزگار وجود
داشته باشد، ولی آنها جایی برای چاپ نوشتههای شان ندارند. كتاب دیگری
كه از آن به عنوان كتاب مورد علاقه تان نام برده اید یك رمان مصور به نام
«سنگ نوشته مزار یك برنده كوچك» (Epitaph of a Small Winner) است كه آن را
«ماشادو دو آسیس» برزیلی در سال 1880 نوشته است. در مورد این كتاب برای
مان صحبت كنید و بگویید كه چگونه شد كه به آن علاقه مند شدید؟ خب، این
كتاب یك روز توی صندوق پستی ام بود! یك فرد غریبه در برزیل آن را فرستاد و
نوشت: «تو از این خوشت میآید.» چون كتاب نازكی بود، خواندمش. اگر كتاب
ضخیمی بود، میانداختمش كنار. وقتی آن را خواندم، زیبایی و سرگرم كنندگی
آن شوكه ام كرد. باورم نمیشد كه او آنقدر آدم قدیمیای باشد. او كتابش را
طوری نوشته بود كه وقتی آن را میخواندی فكر میكردی آن را همین دیروز
نوشته است. این كتاب بسیار مدرن و سرگرم كننده است. یك اثر بسیار بسیار
اصیل است. و سرانجام، پنجمین كتابی كه معرفی كرده اید، بیوگرافی «الیا
كازان» نوشته «ریچارد شیكل» است. در مورد این كتاب برای مان صحبت كنید.
این بهترین كتابی است كه من در زمینه صنعت نمایش خوانده ام. این كتاب به
شیوه درخشانی نوشته شده و درباره یك كارگردان درخشان است كه در سالهایی
كه من داشتم در كار فیلمسازی رشد میكردم، آثارش برایم بسیار با معنا بود.
شیكل، كازان را درك میكند؛ او «تنسی ویلیامز» را هم درك میكند؛ مارلون
براندو را هم درك میكند؛ اتوبوسی به نام هوس را هم درك میكند. او با
دانش و بصیرت و سرزندگی عالی تاریخی كتابهایش را مینویسد. كتابهایی كه
در مورد صنعت نمایش نوشته میشوند معمولا ارزش خواندن ندارند و آثاری
احمقانه و كم عمق اند ولی این كتاب یك اثر عالی است.
تمجيد وودي آلن از «اينگمار برگمن»
«وودي آلن»، كارگردان نامدار هاليوود نوع نگاه و نگرش «اينگمار برگمن» به دنياي سينما را شاعرانه توصيف كرد.
«وودي
آلن» از طرفداران هميشگي «اينگمار برگمن» است كه در دهه ٥٠ ميلادي با
حضور در سالن نمايش شهر بروكلين براي تماشاي فيلم «تابستان با مونيكا»
برگمن شيفته اين كارگردان افسانهاي سينما شد. 
اكنون
در آستانه برگزاري جشنواره برلين كه بخش مرور آثار آن اختصاص به اينگمار
برگمن دارد، «وودي آلن» نوع نگرش اين فيلمساز بزرگ را شاعرانه توصيف
ميكند.
وودي آلن درباره جايگاه برگمن در دنياي امروز سينما به نشريه
هاليوود ريپورتر گفت: «نسل امروز شناختي از دنياي سينما ندارد. نه فقط
درباه برگمن، بلكه آنتونيوني، لوئيس بونوئل و كوروساوا را نيز نميشناسند.
چون سينما در سواد عمومي آنها جايي ندارد. فيلمهاي برگمن همچنان فاخر و
تاثيرگذار هستند و سينماي اروپا را سيراب كردهند. "مهر هفتم" بي نظير
بوده و هست.» وودي آلن افزود: «نسل امروز شناختي از جايگاه و اهميت
فيلمهايي چون "دزد دوچرخه" و يا "همشهري كين" ندارد. هرچه ميدانند از
طريق تلويزيون است، چون ايدهآلها و قهرمانان آنان در عرصههاي ديگري
است.»
اين كارگردان سرشناس درباره رمز جاوادانگي فيلمهاي برگمن گفت:
«اين موفقيت به سه علت است؛ اول اينكه از لحاظ مضمون بسيار فوقالعاده
انتخاب شدهاند. دوم اينكه تكنيكهاي سينمايي بسيار جالب و عميقي دارند و
نگرش شاعرانه برگمن به دنياي سينما است. فيلمهايي چون "توتفرنگيهاي
وحشي" يا "مهر هفتم" آثار شاعرانهاي هستند كه كه ديالوگهاي كمي دارند،
اما شما محسور چرخش زواياي دوربين مي شويد.»
وودي آلن با قبول
تاثيرپذيري از برگمن براي ساخت آثار سينمايياش گفت: «مطمئنا در تمام
شاخههاي هنري از موسيقي و تئاتر تا آثار كمدي شما قهرماناني را داريد كه
آنها را ستايش ميكنيد. براي من نيز برگمن نقش راهنماي مسيري را داشت كه
وارد آن شدم.»
«اينگمار برگمن» از چهرههاي برجسته تاريخ سينماي جهان
بود كه در طول شش دهه فعاليت هنري، ٩ بار نامزد جايزه اسكار شده بود، در
توصيف شرايط زندگي انساني از مايههاي كمدي، اميد، ياس و نااميدي بهره
ميگرفت. وي در طول سالها فعاليت سينمايي در مجموع ٦٢ فيلم ساخت كه
فيلمنامه بسياري از آنان را نيز خودش نوشته بود و علاوه برآن كارگرداني
١٧٠ نمايش تئاتر از او يك چهره درخشان در عرصه اين هنر نمايشي ساخته
بود.
«برگمن» بيش از ٦٠ سال در سطح اول فيلمسازي جهان قرار داشت،
اما پس از آنكه به او اتهام فرار از ماليات زدند، در سال ١٩٧٦ خود را
به آلمان تبعيد كرد و به مدت هشت سال از دنياي سينما كناره گرفت؛ هرچند در
عرصه تئاتر همچنان فعال بود.
وي با بازي گرفتن از چهرههايي چون
«بيبي اندرسون» و «ليو اولمن»، موضوعاتي چون مرگ، بيماري، خيانت و جنون
را در فيلمهايش بهتصوير ميكشيد. وي كودكي خود را در خانوادهاي گذراند
كه پدري كشيش و محافظهكار، او را مقيد به انجام اعمال مذهبي ميكرد، به
طوريكه به گفته خودش، در هشتسالگي اعتقاد خود را از دست داده بود.
«برگمن»
در ١٩ سالگي براي تحصيل در رشته هنر و ادبيات وارد دانشگاه استكهلم شد،
اما بيشتر وقت خود را به نگارش نمايشنامه ميگذراند. در سال ١٩٤٢، وي
اين فرصت را يافت تا يكي از نمايشنامههاي خود بهنام «مرگ كاسپار» را
كارگرداني كند.
سال ١٩٧٦ يكي از تاريكترين دوران زندگي «برگمن»
بود. در سيام ژانويه اين سال، دو مأمور پليس به اتهام فرار از پرداخت
ماليات، او را دستگير كردند. تأثير اين واقعه بر «برگمن» آنچنان وحشتناك
بود كه او را دچار افسردگي شديد كرد و او در بيمارستان بستري شد. اگرچه او
بعدها از اين اتهام تبرئه شد، اما ترس از اينكه نتواند به عرصه فيلمسازي
بازگردد، او را نااميد كرده بود.
او بهرغم درخواست نخستوزير وقت
سوئد و مقامات بلندپايه صنعت فيلم اين كشور، اعلام كرد كه ديگر در سوئد
فيلم نخواهد ساخت. «برگمن» پس از تعطيلي استوديو فيلمسازياش، دو پروژه
فيلم درحال ساخت را به حالت تعليق درآورد و خود را به مونيخ آلمان تبعيد
كرد. هرچند در سالروز ٦٠ سالگياش به سوئد بازگشت و دولت اين كشور به
افتخار او، جايزه فيلم سالانه «اينگمار برگمن» را براي تقدير از
بهترينهاي سينما راهاندازي كرد.
نگاهي به كتاب «مرگ در ميزند» وودي آلن
وودي آلن، مرگي براي تمام فصول! 
وودي
آلن- كمدين كلاسيك سينما،كارگردان درامهاي فلسفي، اجتماعي روشنفكرانه،
نويسنده طنزپرداز و آهنگساز – نمايشنامه كوتاهي دارد به نام «مرگ در
ميزند» كه اينجا – در كشور ما – نام يك كتاب از مجموعه آثار گزينشي او را
به خود گرفته است. اما در حقيقت اين نمايشنامه و باقي داستانهاي كتاب،
گزيدههايي از سه كتاب «تسويه حساب»، «بيبال و پر» و «عوارض جانبي» هستند
كه داستانها، مقالات و نمايشنامههاي چاپ شده آلن را در مطبوعات و اغلب،
نشريه «نيويوركر» دهه 60 و 70 در خود جاي دادهاند! آنچه از آلن در اين
كتاب ميخوانيم، نوشتههايي هستند كه در همه آنها، تم مرگ و نيستي يكسان
است و مدام به انحاي مختلف تكرار ميشوند و جالب آنكه در تمامشان اين فنا
به سخره گرفته ميشود و حتي به بقا بدل ميشود. با اين همه، موضوعي كه
كتاب مورد نظر را مهم و خواندني جلوه ميدهد، شوخيهاي هوشمندانه بكر و
سرگرمكننده آلن است. او كه بارها با فيلمهاي هنرمندانهاش، تواناييهاي
خود را در قصهگويي به زبان سينما اثبات و آثاري چشمگير و بديع خلق كرده،
در نوشتههايش در واقع راز آن موفقيتها را افشا ميكند. او هنگام آفرينش
يك اثر ادبي، دقيقا ميداند چه بايد بكند و بگويد و چگونه آن را اجرا كند
تا خواننده هر لحظه غافلگير و شگفتزده شود و براي رسيدن به پايان ماجرا،
لحظهشماري كند. حال تصور كنيد اين لذت و هيجان ناشي از خوانش نوشتههاي
آلن، با زبان طنز نيز درآميزد. ديگر خودتان نتيجه را حدس بزنيد. در حالي
كه داريد از فرط خنده به خود ميپيچيد، بايد نگران سرنوشت آدمها و عاقبت
كار هم باشيد. با اين وجود، بيبرو و برگرد، خواننده از دو چيز در ميان
جملههاي كتاب، وافري خواهد برد: اول ديدگاه و موضوعهايي كه آلن آنها را
دستمايه نگارش آثارش قرار داده كه عمده آنها ستودني، شاهكار و بينظيرند و
دوم جملات طنز و قصاري كه نويسنده در دهان شخصيتهايش ميگذارد تا بدين
وسيله حماقت، بزدلي و كوتهفكري آنها را در ميان رويدادها و جهان پيرامون
خويش به تصوير بكشد، حتي اگر اين شخصيت، خود مرگ باشد. اين موتيف زيباي
مرگ و بازي با اين لغت، بايد در تمام فصول كتاب تكرار شود.
نمايشنامه
«مرگ در ميزند» اداي ديني است به فيلم بيمانند «مهر هفتم» شاهكار جاودان
«اينگمار برگمان» فيلمساز سوئدي كه اتفاقا اثري كاملا جدي است و در آن،
قهرمان اصلي فيلم (يك شواليه) مجبور است براي خلاصي از شر مرگ، با او
شطرنج بازي كند و اينجا آلن بار ندي خاص خود و پاي ميز بازي ورق، مرگ را
زيركانه دور ميزند و نتيجهگيري ميكند كه: «بازي دادن مرگ چقدر آسونه»
(صفحه 28)
حتي در داستانهاي هجوآميزي كه وودي آلن در خلال روايت
آنها، صرفا قصد نقد شخصيتهاي تاريخي و افسانهاي و ايدئولوژيها و
ژانرهاي گوناگون را داشته، ردپاي اين خوشمزگيها كاملا پيداست و خالق
آثار، لحظهاي از دست انداختن و انكار مرگ و نيستي غفلت نميكند. براي
نمونه اشاره ميكنم به داستان «در نقش سقراط» كه «آلن» - شخصيت اصلي قصه و
با همين نام! – و در واقع به نقش سقراط، وقتي قرار است جام شوكران را سر
بكشد، براي توجيه ترس خود از مرگ، به فلسفهبافيهايي دررابطه با مرگ رو
ميآورد و مدام افاضات ميكند.
با همه اين اوصاف در نهايت، لحظاتي
پيش از به پايان رساندن كتاب و بستن آن با جملهاي مواجه خواهيد شد كه كار
را برايتان يكسره و حجت را تمام ميكند: «با مرگ همه چي تموم نميشه. تو
اين دنيا، فقط يه قانون درست واسه زندگي كردن وجود داره. دم رو غنيمت زنده
بودن يعني شاد بودن.» و اين همان كاري است كه وودي آلن به وسيله
نوشتههايش با ما ميكند؛ شاد كردن آدمها، حتي اگر از مرگ حرف بزنيم!
جوايز مهم وودي آلن :
• اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم آنی هال،۱۹۷۷
• اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آنی هال (همراه مارشال بریکمن)، ۱۹۷۷
• نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم آنی هال
• نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم صحنههای داخلی
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم صحنههای داخلی
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم منهتن (همراه مارشال بریکمن)
• نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم دنی رز برادوی
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم دنی رز برادوی
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم رز ارغوانی قاهره
• اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرهاش، ۱۹۸۶
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرانش،
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم روزگار رادیو،
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم جرمها و بزهکاریها،
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آلیس،
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شوهران و زنان،
• نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم گلولهها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم گلولهها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴(همراه داگلاس مک گرث)
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آفرودیت توانمند، ۱۹۹۵
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شالودهشکنی هری، ۱۹۹۷
• نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم امتیاز نهایی، ۲۰۰۵
آخرين خبر از وودي آلن :
وودی آلن، کارگردان
آمریکایی، پس از ساخت پنج فیلم که در آنها صرفا پشت دوربین و در مقام
نویسنده و کارگردان حضور داشت، در فیلم بعدی خود بازی هم خواهد کرد.
این
فیلم که باپ دکامرون نام دارد و در شهر رم فیلمبرداری می شود، بر اساس قصه
های دکامرون، مجموعه داستان های جوانی بوکاچیو، نویسنده ایتالیایی قرن
چهاردهم، ساخته می شود و حاوی چهار اپیزود خواهد بود.
یکی از این
اپیزودها که وودی آلن در آن بازی می کند، داستان زوجی آمریکایی است که به
ایتالیا سفر می کنند تا خانواده نامزد دختر خود را ملاقات کنند.
همبازی
وودی آلن در این اپیزود، جودی دیویس، همبازی اش در فیلم های شوهران و زنان
و هریخرابکار (Deconstructing Harry) است و جس آیزنبرگ نیز در نقش نامزد
دخترشان بازی می کند.
تاکنون بازی روبرتو بنینی، پنه لوپه کروز، الک بالدوین، گرتا جرویگ، الن پیج و آلیسون پیل هم در این فیلم قطعی شده است.
برآورد
می شود فیلمبرداری از نیمه های ژوئیه آغاز شود و فیلم در سال ۲۰۱۲ آماده
اکران باشد؛ به این ترتیب، روال دائمی وودی آلن برای ساختن سالیانه یک
فیلم، همچنان بدون تغییر خواهد ماند.
پس
از ساخت فیلم هایی در لندن (با یک غریبه سیاهپوش قدبلند آشنا خواهی شد)،
بارسلون (ویکی کریستیا بارسلونا) و پاریس (نیمه شب در پاریس)، وودی آلن
این بار به رم رفته و این نخستین فیلمی است که او در این شهر اروپایی
کارگردانی می کند.
لتی آرونسون و استیون تننبام، شریکان قدیمی این
کارگردان، تهیه کنندگی این فیلم را برای شرکت گراویر پروداکشن برعهده
دارند. شرکت ایتالیایی مدوسا فیلم شریک مالی این مجموعه است.
نیمه شب در پاریس
در
حال حاضر از وودی آلن فیلم نیمه شب در پاریس بر پرده سینماهای جهان است که
تاکنون به فروش ۳۹ میلیون و ۷۰۰ هزار دلار دست یافته است.
بر اساس
اطلاعات سایت باکس آفیس موجو، بیش از دو دهه پیش، فیلم دیگری از وودی آلن
به چنین فروشی دست یافته بود. در سال ۱۹۸۶ فیلم هانا و خواهرانش چهل
میلیون دلار فروش کرده بود.
در بین فیلم های وودی آلن، فیلم نیمه شب در پاریس تاکنون گسترده ترین توزیع جهانی را داشته است.
منابع :
ويكي
پديا، سينمابوك، نيويورك تايمز، ورايتي، سيمرغ، تهران امروز، مجله تايم،
ديباچه، روزنوشت هاي سودارو، همشهري آنلاين،